پیرمردهای شهر جمع شده بودند طلب باران می کردند غافل از اینکه خداوند به فکر کودک یتیمی بود که چکمه هایش سوراخ شده بودند همه بدونن که خدا به فکرشونه این وبلاگ منه شعرایی که خودم گفتم یا برام جالبه توی وبلاگم می زارم
كاش ميشد كه دلم غصه ديدار نداشت روزها با غم تو يك دل بيمار نداشت كاش از دوري تو تنگ نميشد قلبم تنگ امد دل تنگم كه چرا يار نداشت كاش با گفتن كاشم خبري مي آمد باز اين كاش خبر از دل دلدار نداشت به دلم وعده ديدار تو را مي دادم دل من خسته زوعده رمق جار نداشت آرزوهايم اگر دور و محال بود ولي عشق من با همه ي دوري آن كار نداشت
اگه مي خواهي بدوني کسي دوستت داره يا نه ؟ توي چشماش زول بزن اگه بهت نگاه کرد بدون دوستت داره اگه بهت نگاه کردو سرشو انداخت پايين بدون که عاشقته اگه بهت نگاه کردو خجالت کشيد و کمي به فکر رفت بدون که برات مي ميره اگه بهت نگاه کردو حرفو عوض کرد بدون که اصلآ دوستت نداره
گفتمش در عشق پابر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زو رقمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زروی عشق تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تورا بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سردارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان باتو شادی میشود غمهای من با زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالماز زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شعله ی افاق بود در نجابت درنکوهی پاک بود روزگار اما.......
در خیال دل به یاد اورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد اورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی و ان اسرار را ان دو چشم مست اهووار را همچو رازی مبهم وسر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود امد
و هم اشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او دامنش شد
خوابگاه خستگی اینچنین اغاز شد دلبستگی وای از ان شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر امد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بین ما اغاز شد....
مسکین ترازآنیم که آسوده بمیریم عمری به سر آمد رخ دلدار ندیدیم نه یار به بالین و نه دلدار خبر دار افسوس که این بود شفای من بیمار من مست نبودم ز می بزم تو آنروز رقصم زوصالت شد و ان بوسه لب سوز گویند به مستی نرسد یار به دلدار این است طریق می و مستی شرر بار من مست نبودم ز چه آواره اویم کو آنکه چنین گفت؟یا رب مددی
چرا دنیا نمی فهمد؟ که انجا پای دیواردختری ارام وغمگین میدهد جان مردکی باصورتی ارام ومهتابی امان میخواهد از طوفان نسیمی سرد وبی پروا می زند سیلی به گوش کودکی تنها چرا دنیا نمی فهمد؟ که در یک خانه ای در انتهای کوچه ای تاریک وتنگ عده ای هستند که میخواهند مرگ خود را از خدا یا کلاغی روی بام می کند راز ونیاز یا که انجا اشب میدود شیهه کشان. چرا دنیا نمی فهمد؟ که انها با دلی غمگین ودرد الود به او دل بسته اند!!!!!!!!!!!!!!
تو در چشم من همچو موجی خروشنده و سرکش و نا شکیبا که هر لحظه ات می کشاند بسویی نسیم هزار آرزوی فریبا تو موجی تو موجی و دریای حسرت مکانت پریشان رنگین افقهای فردا نگاه آلوده دیدگانت تو دائم بخود در ستیزی تو هرگز نداری سکونی تو دائم ز خود میگریزی تو آن ابر آشفته نیلگونی چه می شد خدا یا ... چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟ شبی با دو بازوی بگشوده خود ترا می ربودم ... ترا می ربودم