تبليغاتX
""##.همه دنیای من همینه.##""






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



اینو یه دوست تو نظراتم داده بود قشنگه

مرا اينگونه باور كن :
كمي تنها....
كمي بي كس ....
كمي از يادها رفته ...
خدا هم ترك من كرده
خدا ديگه كجا رفته؟
خداياهمدمم هستي ....تمام باورم هستي
نمي دانم مرا گناهي هست؟
كه شايد به جرم آن غريبي و جدايي هست
خدايا با تو مي مانم

برايت قصه ميخوانم
برايت از شكايت . شاپرك ها
آدمك هاي دروغين . قاصدك ها
برايت قصه مي خوانم
مرا اينگونه باور كن ميان
"فصل تنهايي

نويسنده: کمیل مورخ: سی ام مرداد 1388 در ساعت: 4:51
|+|



اینو یه دوست تو نظراتم داده بود قشنگه

مرا اينگونه باور كن :
كمي تنها....
كمي بي كس ....
كمي از يادها رفته ...
خدا هم ترك من كرده
خدا ديگه كجا رفته؟
خداياهمدمم هستي ....تمام باورم هستي
نمي دانم مرا گناهي هست؟
كه شايد به جرم آن غريبي و جدايي هست
خدايا با تو مي مانم

برايت قصه ميخوانم
برايت از شكايت . شاپرك ها
آدمك هاي دروغين . قاصدك ها
برايت قصه مي خوانم
مرا اينگونه باور كن ميان
"فصل تنهايي

نويسنده: کمیل مورخ: سی ام مرداد 1388 در ساعت: 4:51
|+|



کمیل

زندگی در صدف خویش گهر سختن است

همین


نويسنده: کمیل مورخ: بیست و چهارم مرداد 1388 در ساعت: 11:22
|+|



این خط خودمه دربارش نظر بدین

یک نوشته از خودم
نويسنده: کمیل مورخ: هجدهم مرداد 1388 در ساعت: 12:57
|+|



ای کاش....

 

كاش ميشد كه دلم غصه ديدار نداشت
روزها با غم تو يك دل بيمار نداشت
كاش از دوري تو تنگ نميشد قلبم
تنگ امد دل تنگم كه چرا يار نداشت
كاش با گفتن كاشم خبري مي آمد
باز اين كاش خبر از دل دلدار نداشت

به دلم وعده ديدار تو را مي دادم
دل من خسته زوعده رمق جار نداشت
آرزوهايم اگر دور و محال بود ولي
عشق من با همه ي دوري آن كار نداشت


نويسنده: کمیل مورخ: ششم مرداد 1388 در ساعت: 12:43
|+|



حضرت علی اکبر

 

اوست درياي من و من چو نمي در براو

كار نم نيست كند وصف رخ  وظاهر او

آن جواني كه خدايش بخدا نيست احد

رخ ماهش كه كنند ذكر به پيغمبر او

اسوه اي مثل علي نام علي شكل نبي

ترس و غم نيست  به هنگام نبرد باور او

چشم من گشت فداي قد و روي ونگهش

يلِ پور علي و فاطمه بود ياور او

شمع من نور نداشت جلوه دهد دلبري اش

سوختم تا كه كنم ذكر يه تار سراو 

مگر اي بهتر از جان امشب از ما بهتر ي ديدي


نويسنده: کمیل مورخ: ششم مرداد 1388 در ساعت: 12:39
|+|



برای با تو بودن

به هواي چشمهايت چه شبا كه گريه كردم

ره چشم من هوس بود به دلم گلايه كردم

به اميد ديدن تو چه شبا كه تا سحر گه

دل خوش خيال خود را به افق نظاره كردم

به خيال خام و پوچم تو رفيق قصه بودي

عجب از دل سياهت كه منش ستاره كردم

اگر از محبت من تو دمي غريب ماندي

غلط از تو بود اما گنهت رو پاره كردم

دل من هنوز با ياد تو بس خاطره دارد

شب و روز و لحظه هايم ز فراق ناله كردم 


نويسنده: کمیل مورخ: ششم مرداد 1388 در ساعت: 12:34
|+|



وقتی رفتی

 

رفتي و نيست دگر عشق تو در خاطر من

رفتي و سوخت جگر،نيست غمت باور من

رفتي و رفت همه خاطره ها لبخندها

رفتي و اشك شده همنفس و ياور من

رفتي افسوس ، دگر نيست ضماد دل من

رفتي و خون و دل و اشك شده ساغر من

دل من

دل من حوصله كن درد وجدايي اين نيست

دل من غصه نخور ناله و زاري اين نيست

لب من لعل تو از ظرفيت گل بيش است

لعل لبهاي چو قندش كه شنيديم اين نيست

شب من تار مشو آخر قصه اين نيست

شب من يار كجاست مقصد و معبود اين نيست

نفسم بند مشو عاشقي و عشق اين نيست

نفسم تند مشو چهره معبود اين نيست

چشم من رفت كه رفت غصه مخور آه مكش

چشم من آنكه تو را چشم به راه است اين نيست

 


نويسنده: کمیل مورخ: ششم مرداد 1388 در ساعت: 12:31
|+|



دیگه بسته

اگه عاشق شدم وخوار به پايت ديگه بسته

اگه دل همچو قديم مرده برايت ديگه بسته

اگه هر لحظه دلم فكر و خيالش به لبت  بود

به خيال و به ره چشم به راهت ديگه بسته 

اگه هر شب شده بود عادت خوابم به صدايت

بخدا خسته شدم عشق و شكايت ديگه بسته


نويسنده: کمیل مورخ: ششم مرداد 1388 در ساعت: 12:25
|+|



برای شناخت....

اگه مي خواهي بدوني کسي دوستت داره يا نه ؟ توي چشماش زول بزن اگه بهت نگاه کرد بدون دوستت داره اگه بهت نگاه کردو سرشو انداخت پايين بدون که عاشقته اگه بهت نگاه کردو خجالت کشيد و کمي به فکر رفت بدون که برات مي ميره اگه بهت نگاه کردو حرفو عوض کرد بدون که اصلآ دوستت نداره


نويسنده: کمیل مورخ: ششم مرداد 1388 در ساعت: 12:18
|+|



قصه عشق

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروانداشت

 اخر این قصه هجران بود وبس حسرت و رنج فراوان بود وبس یار ما را از جدایی غم نبود

 در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

 سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم ان عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست

 بخت بد بین وصل او قسمت نشد اینگدامشمول ان رحمتنشد ان طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از.....


نويسنده: کمیل مورخ: یکم تیر 1388 در ساعت: 12:28
|+|



گفتمش در عشق پابر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زو رقمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زروی عشق تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تورا بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سردارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان باتو شادی میشود غمهای من با زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالماز زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شعله ی افاق بود در نجابت درنکوهی پاک بود روزگار اما.......
نويسنده: کمیل مورخ: سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 20:3
|+|



از طرف یک دوست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم

 مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره اب گشتم کم شدم

اخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من..عشق من!

 ازمن گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم رانبر خاطراتم را تو بیرون کن

 زسر دیشب از کف رفت فردارا نگر اخر این یکبار از من بشنو

پند بر من و بر روزگارم دل نبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم اشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است....؟!!


نويسنده: کمیل مورخ: سی و یکم خرداد 1388 در ساعت: 20:2
|+|



عشق تلخ...

عشق تلخ......نیمه شب اواره و بی حس وحال

 در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای اغاز کردیم

 در خیال دل به یاد اورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد اورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی و ان اسرار را ان دو چشم مست اهووار را همچو رازی مبهم وسر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود امد

 و هم اشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او دامنش شد

 خوابگاه خستگی اینچنین اغاز شد دلبستگی وای از ان شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر امد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بین ما اغاز شد....


نويسنده: کمیل مورخ: سی ام خرداد 1388 در ساعت: 22:50
|+|



اینو دوشب قبل گفتم

مسکین ترازآنیم که آسوده بمیریم
عمری به سر آمد رخ دلدار ندیدیم
نه یار به بالین و نه دلدار خبر دار
افسوس که این بود شفای من بیمار
من مست نبودم ز می بزم تو آنروز
رقصم زوصالت شد و ان بوسه لب سوز
گویند به مستی نرسد یار به دلدار
این است طریق می و مستی شرر بار
من مست نبودم ز چه آواره اویم
کو آنکه چنین گفت؟یا رب مددی

نويسنده: کمیل مورخ: بیست و دوم خرداد 1388 در ساعت: 21:42
|+|



دل نوشته های دوست مهربونم

چرا دنیا نمی فهمد؟
که انجا پای دیواردختری ارام وغمگین میدهد جان مردکی باصورتی ارام ومهتابی امان میخواهد از طوفان نسیمی سرد وبی پروا می زند سیلی به گوش کودکی تنها چرا دنیا نمی فهمد؟ که در یک خانه ای در انتهای کوچه ای تاریک وتنگ عده ای هستند که میخواهند مرگ خود را از خدا یا کلاغی روی بام می کند راز ونیاز یا که انجا اشب میدود شیهه کشان. چرا دنیا نمی فهمد؟ که انها با دلی غمگین ودرد الود به او دل بسته اند!!!!!!!!!!!!!!


نويسنده: کمیل مورخ: شانزدهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 11:48
|+|



سهراب سپهری

وفکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

ودست منبسطنور روی شانه آنهاست


نويسنده: کمیل مورخ: یازدهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 20:56
|+|



از طرف یک دوست

و حقیقت انسان به آنچه اظهار میکند نیست

 بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است

 بنا براین اگر خواستی کسی را بشناسی

نه به گفته هایش بلکه به نگفته هایش گوش کن


نويسنده: کمیل مورخ: هشتم اردیبهشت 1388 در ساعت: 18:9
|+|



خداوندا

خدایا کفرنمی گویم ،

پریشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟ََ

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

 

خداوندا !

اگر روزی زعرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

وشب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازای

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

 

خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بکشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

وقدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو وآن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

 

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت،

ازاین بودن، از این بدعت.

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از

احساس سر شار است...


نويسنده: کمیل مورخ: هفتم اردیبهشت 1388 در ساعت: 12:28
|+|



برای تو.......

تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه آلوده دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم ز خود میگریزی
تو آن ابر آشفته نیلگونی
چه می شد خدا یا ...
چه میشد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده خود
ترا می ربودم ... ترا می ربودم

نويسنده: کمیل مورخ: سی و یکم فروردین 1388 در ساعت: 19:57
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Fall Hafezz & www.B-a-h-a-r-2-0.sub.iR & Ghaleb Weblog



دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar